آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

چکیده ای از دومین سفر یک سالگی من

و این هم خاطرات دومین سفر 1 سالگی من: تعطیلات عید فطر سال 91 ما به تالش رفتیم.البته شهر تالش رو هم رد کردیم تا اینکه بعد از هشپر رسیدیم به روستای آق اولر،که ییلاق مردم هشتپر هست. در ویلای دوست مامان بدری جونم ،ژیلا جون مستقر شدیم.یک ویلای کاملا بزرگ که طبقه اولش 4 تا فرش 9 متری انداخته بودندو این هم که میدونید یعنی چی؟ یعنی جا و مکان بازی بنده مهیا بود اون هم چه مهییایی! چون روستا خیلی بکر بود و ما کاملا با شهر فاصله داشتیم،همه اش توی خونه و روستا میگشتیم و واقعا جاتونخالی!چه هوایی!چه طبیعتی!هوای کوهستان و طبیعت شمال! اونجا بنده کیف کردم،آخه میدونید توی عمرم گاو ندیده بودم ببعی از نزدیک ندیده بودم،هاپو و بوقلمون رو که دیگه نگو...
8 شهريور 1391

و بالاخره ورود بنده به پایتخت قدیمی ایران باستان

در تاریخ 1 شنبه 11 تیرماه 1391 من به همراه مامان زهره و بابابزرگ و مامان بدری جون به شهر هگمتانه پایتخت مادها قدم گذاشتم بابا مجید هم قرار شد دوشنبه بعد از انجام ماموریت از رشت به همدان بیاد 3شنبه 13 تیرماه اولین سالگرد فوت خاله افسر که متاسفانه بنده سعادت دیدن رو نداشتم( و خاله جون خیلی مشتاق بود بنده رو ببینه)بود علت اصلی سفر ما هم همین بود،ما در خونه مامان بزرگ(مامان مامان بدری)مستقر شدیم. روز 3شنبه که مسجد رفتیم و سر خاک. روز 4 شنبه هم بابابزرگ به افتخار بنده یه مهمونی توی عباس آباد همدان ترتیب داد،آخه اون یکی مامان بزرگ مامان زهره و عموهاش و عمه اش من رو از بدو تولد تا کنون ندیده بودند ین هم عکسهای بنده در عب...
8 شهريور 1391

وبالاخره از راه رسید این جشن 1 سالگی پرماجرای من

واما جشن بنده   بعد از 1 هفته زحمات مامانی و البته بابایی در تاریخ 18 خردادماه یک هزار وسیصدونودویک: مامانی که از لحاظ غذا ودسر سنگ تموم گذاشت بابایی هم از لحاظ تزییناتجاداره از زحماتتون تشکر کنم! -:خواهش میکنم قند عسلم پسر پسرم:)   در جشن تولد من همه عموها و عمه هاو مادربزرگم وپدربزرگم و خاله های و دایی و عمو های مامانی و صدالبته مامان بدری جون و بابابزرگ عزیزم و دایی عزیزم دعوت بودند  محل برگزاری جشن هم خونه مامان بدری و بابابزرگ بود برنامه از ساعت 5 شروع شد و طبق معمول خانومهاو بزن وبرقص    بعد از صرف شام آقایون هم به جمع خانومها پیوستند برای باز کردن کادوها و  صرف کیک البته یه وقت فکر...
6 تير 1391

من و جاروبرقی

این منم که دارم با وسیله محبوب خونمون یعنی جاروبرقی بازی میکنم. مامانم میخواد جارو بزنه من هم دارم جارو رو هل میدم براش     ...
6 تير 1391

پاره ای از توضیحات

عزیزان چون مامانی و من تازه خوب شدیم و مامانی اصلا فرصت نکرده بود عکسهای تولد من رو توی وبلاگ   بگذاره الان این کار و انجام داده با تاخیر فراوان:) 
5 تير 1391